این مخصوص فوتبال نیستا تو همه زمینه ها همینه مثلا تو رشته خود ما چند تا استاد خیلی خوب داریم که اصفهانی هستن ولی متاسفانه استادای تهرانی به شدت در صدد تخریب اونا هستن
بگذریم!
قهرمانی سپاهان برای 3 سال متوالی هم شیرین بود هم تلخ! تلخ به این دلیل که هر بار اصفهان بازی داشت و بازی مهمی هم بود تو تلویزیون پخش نمیکردند و این مثل یه خنجر به قلب طرفدارای این تیم بود و یه علامت سوال بزرگ رو سر همه بود که چرا باید تیمی که چند ساله قهرمانه پخش مستقیم نداشته باشه ولی تیمی مثل پرسپولیس که رده 12 هست!!! همه بازیهاش پخش مستقیم بشه چـــــــــرا؟؟ شما جوابی به جز حسادت دارید؟
یه بار هم یکی از همین از دماغ فیل افتاده ها! ازدواج کرده بود من براش اس ام اس دادم کلی تحویلش گرفتم و بهش تبریک گفتم بعد جواب داد مرسی خیلی لطف دارید شما؟ گفتم من فلانی هستم دیگه ( گوشیشو گم کرده بود شماره من پاک شده بود) بعد وقتی فهمید منم دیگه جواب نداد! چرا واقعا؟؟ من هنگ میکنم این جور وقتا!
درسته که دیگه برام خوبی و بدی آدما هیچ اهمیتی نداره و کار خودمو میکنم ولی وقتی تو ذوقم خورده میشه خــــــــــیلی حالم گرفته میشه!
گاهی وقتا وسوسه میشم تو دعاهام از خدا میخوام یه کمی دو رویی، ریا و سنگدلی بهم بده تا بتونم تو این جامعه زندگی کنم و اینقدر زود با مسئله به این سادگی نشکنم!
هزار بار بروی و نرسی
هزار بار بخواهی و نشود
هزار بار تلاش کنی و نتیجه ندهد
و بعد یک باره و ناگهان طوری که فکرش را هم نمیکردی : برسی بشود و نتیجه بدهد
زندگی یعنی این
از بیانات گهربار جوجه اردک زیبا
من برگشتم ولی حالا دیگه آدم متفاوتی هستم اتفاق خاصی نیفتاده ولی من خودم خودم را عوض کردم
خیلی از کارهایی که یه موقعی برام عادت شده بود دیگه نیست
میخوام اینجا را ادامه بدم
راستی نگار ( دختر خواهرم) به دنیا اومد یه عروسک ناز و دوست داشتنی که این روزا همه دنیای من شده و اونقدر دوستش دارم که نمیتونم احساسم را اینجا بیان کنم
اونم منو دوست داره و انگار تو بغل من احساس امنیت میکنه و همش تو بغلم خوابش میبره! خدا نصیب همه بکنه خیلی حس خوبی داره که یه بچه پاک و معصوم داشته باشی درسته که بچه من نیست ولی الان با اینکه یک ماهش شده هنوز خونه ماست و من هر روز دارم میبینمش و بهش عادت کردم (چند وقتی بیمارستان نرفتم چون دارم برای امتحان بورد میخونم)
متاسفانه عکسش را نمیتونم اینجا بذارم چون باید مادر و پدرش راضی باشند![]()
دیگه به جز نگار اتفاق خاصی تو این مدت نیافتاده
فعلا برای پست اول بسه تا بعد![]()
(به خدا گذاشتن این پست برام خیلی سخت بود خیلی
)
هر آمدنی یه رفتنی داره
هر شروعی یه پایانی داره
هر طلوعی یه غروبی داره
از اینکه این مدت تو غم و شادی هام شریکم بودید و منو تو غم و شادی های خودتون شریک دونستید ممنونم
خوشحالم که دوستانی مثل شما داشتم
خیلی چیزا ازتون یاد گرفتم
امیدوارم منو ببخشید ولی من تصمیم گرفتم دیگه نه به وبلاگ خودم نه به هیچ وبلاگ دیگه ای سر نزنم و تا تصمیمم عوض نشده این پست را گذاشتم که دیگه روی بازگشت نداشته باشم
اگه علتش را بخواید باید بگم که متاسفانه وبلاگ نویسی و وبلاگ گردی منو از کار و زندگی انداخته! خیلی وقت و انرژی ازم میگیره و همه راهها را برای کمتر وقت گذاشتن امتحان کردم ولی نتیجه ای نداشته و اگر همین طور ادامه پیدا کنه باید از دنیای حقیقی استعفا بدم و فقط تو دنیای مجازی زندگی کنم بنابراین متاسفانه بر خلاف میل باطنیم تنها چاره اش اینه که ترکش کنم و هر چه زودتر بهتر
احتمالا این آخرین پست من خواهد بود ولی هیچ وقت فراموشتون نمیکنم شاید گاهی بهتون سر بزنم ولی نظر نمیذارم
خیلی خیلی دوستتون دارم
شما را به خدای بزرگ میسپارم
امیدوارم همیشه همتون در زندگی موفق باشید
و یادتون نره
.................زندگی زیباست
................ زندگی زیباست
................ زندگی زیباست
به شرطی که درست نگاه کنیم
خدا نگهدار![]()

و همه میدانیم
که اگر همت کنیم
میتوانیم جلوی بسته شدن دوباره رودخانه و خشک شدن آن را بگیریم
.....اگر
.........فقط اگر
..............بخواهیم
قبول ندارید؟
(توضیح: یک رودخانه به خودی خود و در یک فرایند انفجاری خشک نمیشود و این بشر ظالم است که در عرض چند سال باعث خشک شدن رودخانه ای هزاران ساله میشود! )
جوجه نوشت ۱: خیلی وقته هوس کردم کنار رودخونه قدم بزنم نه کنار کویر!
جوجه نوشت ۲: خیلی وقته هوس کردم کنار رودخونه بشینم و به جریان آب نگاه کنم نه به خاکهای خشک!
جوجه نوشت ۳: میگن قراره یه ماه تو رودخونه آب باشه ( پس بشتابید تا دوباره بسته نشده!)
جوجه نوشت ۴: مسابقات ورزشی بین المللی جانبازان و معلولان کشورهای خواهر خوانده اصفهان شروع شده و یه عالمه خارجی ریخته تو اصفهان
جوجه نوشت ۵: ارتباط بین جوجه نوشت ۳ و جوجه نوشت ۴
جوجه نوشت ۶: دلم برای مسافرای هم وطن ایرانی میسوزه که عید نوروز با هزار ذوق و شوق اومدند اصفهان و با یک کویر وسط شهر مواجه شدند که روش پلهای تاریخی زیادی وجود داشت (پل بدون رودخونه اصلا دیدن داره؟؟؟؟) بعد میگن چرا مردم میرن خارج برای تفریح!
جوجه نوشت ۲: پنج شنبه تو خوابگاه برای هم اتاقیم تولد گرفتیم با اینکه خیلی خسته شدیم (امروز بعد از ۲ روز همه به من میگفتن خسته ای مسافرت بودی؟!!) ولی خیلی خیلی خوش گذشت واقعا به یه همچین مهمونی برای خالی کردن هیجانات دوران جوانی نیاز داشتیم تازه ما هنجار شکنی کردیم تو واحد رزیدنتی تا حالا کسی تولد نگرفته بود ( اونم تا ساعت ۲ نصف شب).
جوجه نوشت ۳: یکی از استعدادهای ناشناخته و بکر خودم را در این تولد کشفیدم اونم استعداد خوانندگی بود! داشتیم آکادمی موسیقی را میدیدیم (دختر خاله هم اتاقیم ضبطش کرده بود) که من شروع به خوندن کردم و همه کیف کرده بودن میگفتن تو خیلی خوب میخونی و بهتر از اون کسی که داره میخونه میخونی
منم کیفور شده بودم و به شدت جو زده شده بودم هی میخوندم! از اون موقع تا حالا دارم فکر میکنم چیکار کنم استعدادم شکوفا بشه؟ تو خوابگاه بخونم و بزنم زیر آواز که بیرونم میکنن! تو بیمارستان بخونم؟ تو راه بخونم؟ کجا بخونم؟ ![]()
شما جایی را نمیشناسید که کلاس خوانندگی داشته باشه؟؟؟ خواهشا اگه جایی را میشناسید بگید استعداد من به شدت داره تلف میشه!! فقط مختلط نباشه ها! مربیشم مرد نباشه!
داداشم که اون موقع ۵-۶ ساله بود ساکت بود بهش گفتیم تو میخوای اسم بچتو چی بذاری؟ یه ذره فکر کرد و گفت : هر چی زنم بگه ![]()
یه بار دیگه هم داشتیم میگفتیم وقتی بزرگ شدیم میخوایم چیکاره بشیم من گفتم دکتر خواهر بزرگم گفت فضانورد خواهر کوچیکم یادم نیست چی گفت! بعد به داداشم گفتیم تو میخوای چیکاره بشی؟ گفت: من نمیتونم بگم
هر چی اصرار میکردیم فایده نداش نمیگفت! میگفت نمیشه بگم میخوام فقط خودم بشم! تا اینکه آخرش گفت: میخوام ر.هب.ر بشم![]()
خداییش تا حالا هیچ بچه ای را دیدید که بگه میخوام ر.هب.ر بشم؟؟
(اگه الان ببینیدش از خنده غش میکنید!)
خلاصه داداشم یه آدم خیلی خیلی خاصه! با توانایی های منحصر به فرد
از وقتی تونست قلم به دست بگیره نقاشی میکشید چه نقاشیهایی!
از اونایی که میگن حافظه بصری دارند یعنی همه چیز به صورت تصویر تو ذهنشون ذخیره میشه
از وقتی بچه بود همه چیز را میکشید همه آدما را میکشید مثلا ۷-۸ سال بیشتر نداشت ولی آدمی را میکشید که روی صندلی یه پاش را انداخته رو اون یه پاش و یه خودکار تو دستشه!!!! اونقدر این انگشتا را دقیق میکشید که نگو
یا مثلا میگفت یکی از فامیلامون را تو کوچه دیده میگفتیم کی؟ میگفت نمیدونم! بعد یه کاغذ میاورد و میکشید در عرض چند ثانیه مثل یه عکس که از طرف گرفته باشند و ما به راحتی میفهمیدیم کی را دیده!!
حجم کارش هم بالا بود خونه ما شده بود مشتی از کاغذ! تمام دفتراش پر از نقاشی بود یه بار معلمش به مامانم گفته بود بهش بگید یه جای خالی هم تو دفترش باشه اشکالی نداره ها!
مامانم میگه هفته ای یه فرقون کاغذ نقاشیهای داداشم را باید میریختند دور تا خونه خلوت بشه!
همه توصیه میکردند باید این بچه بره دنبال نقاشی
ولی مامانم میگفت هوشش خوبه چرا بره دنبال نقاشی!
و متاسفانه داداشم دنبال نقاشی نرفت (به خاطر فرهنگ غلطی که در جامعه است خودتون میدونید) تو مسابقات نقاشی هم شرکت نمیکرد وگرنه بدون شک اول میشد!
یه بار فقط تو مسابقه کاریکاتور شرکت کرد که برنده شد
الان داره مهندسی میخونه ولی هنوز هم هر از گاهی نقاشی میکشه! جزوه هاش پر از نقاشیه!
توضیح: داداشم ۲ سال از من کوچیکتره
فقط به شدت دارم فکر میکنم وقتی استادم از آمریکا برگشت و گفت مقاله چی شد؟؟؟؟؟ چه جوابی بهش بدم!
هر روز به یه توجیه جدید فکر میکنم ولی منطقی نیست یه توجیه درست و حسابی میخوام!!!!!! که جای حرفی باقی نگذاره!
حالا با خودتون میگید خانوم تنبلیهاشو کرده حالا دنبال توجیهش میگرده!
جوجه نوشت ۲: هیچ وقت به راننده آژانس نگید من دیرمه یا عجله دارم!
امروز میخواستم ساعت ۷و نیم بیمارستان باشم ۷ اومدم پایین ولی سرویسی در کار نبود یعنی سرویس ساعت ۷ کنسل شده بود و من طبق معمول نفهمیده بودم! خلاصه مجبور شدم آژانس بگیرم ولی حواسم نبود به راننده گفتم که من باید ۷ و نیم بیمارستان باشم
خلاصه چشمتون روز بد نبینه یه گانگستر بازی هایی در میاورد که بیا و ببین فقط من آرزو میکردم یه پلیس نا محسوس پشت سرمون باشه و این حرکات را ضبط کنه اصلا وضعیتش از حالت عادی خارج شده بود
یه جایی هم بالاخره تصادف کرد و سپر یه ماشین دیگه مالید به ماشینش و اونقدر شدید بود که گفتم وای حالاست که پیاده بشه و ... ولی به روی خودش نیاورد و آوانتاژ داد! تا منو هرچه سریعتر برسونه! شایدم گوشاش سنگین بود اون صدای وحشتناک برخورد ماشینها را نشنید (آخه سنش زیاد بود موهاشم کاملا سفید بود!)
یه کمی جلوتر نزدیک بود یه خانم میانسال را زیر بگیره چنان ترمزی کرد که من پرت شدم جلو! و اصلا در طول مسیر مدام داشتم به چپ و راست پرتاب میشدم
چند بار اومدم بگم آقا من غلط کردم دیرم نیست کوتاه بیا! ولی گفتم بذار تند بره منم ضرر نمیکنم که! زودتر میرسم
ولی کلا به این نتیجه رسیدم که هیچ وقت به هیچ راننده ای نگم که دیرم شده!
جوجه نوشت ۳:
در ادامه اکتشافات دوران راهنمایی در روزهای اخیر اکتشاف دیگری در ذهنمان جرقه زد:
هر وقت خواستید عددی را در ۵ ضرب کنید اگر عدد زوج بود تقسیم بر ۲ کنید و یک صفر جلوش بگذارید! به همین راحتی
اگر عدد فرد بود یکی ازش کم کنید بعد همان مراحل بالا را انجام دهید و به اضافه ۵ کنید!
مثال: ۳۲*۵:
۳۲/۲=۱۶ که تبدیل میشه به ۱۶۰!
۴۳*۵
۴۳-۱=۴۲
۴۲/۲=۲۱ که تبدیل میشه به ۲۱۰
۲۱۰+۵=۲۱۵
تمام این مراحل هم کاملا ذهنی انجام میشه!
خوشتون اومد نه؟
جوجه نوشت ۴: دیگه چیزی یادم نمیاد! هر وقت یادم اومد میام مینویسم!
جوجه بعدا نوشت!!!!!!!!: دنبال یه جمله قشنگ میگردم بذارمش به جای اون جمله بالایی ( چه راه هایی که رفتم......)
لطفا کمکم کنید پیشنهادات را پذیرا هستیم
اون موقع که این شعر را برا وبلاگم انتخاب کردم خیلی به شرایطم میخورد اما الان دیگه خلاص شدم از عشق هایی که گاهی هست و گاهی نیست!!!
امروز تولد وبلاگ منه یک سال از ایجاد این وبلاگ میگذره یک سال همراه با کلی خاطره زیبا و کلی دوستهای خوب و باوفا و با ۱۰۵ پست (ذکر تعداد پستها خیلی مهم بود؟!)
وبلاگی که در سخت ترین و بحرانی ترین دوره عمرم به فکر نوشتنش افتادم تا مرهمی باشه و وسیله امیدی باشه برای پیمودن هرچه زیباتر راه زندگی وبلاگی که سعی کردم توش از ناملایمات زندگی ننویسم و همیشه نیمه پر لیوان را ببینم (به جز یکی دو مورد که از دستم در رفت!) تا دلگرمی باشه برای مواقعی که به یه مشاور خوب نیاز دارم و از نوشته های خودم به عنوان بهترین مشاور بهره میگیرم
من این وبلاگ را بیشتر برای این درست کردم تا به وسیله اون خودم را بهتر بشناسم و " بی گمان هر کس خود را شناخت خدای خود را شناخته است" این شناخت را از روی نوشته های خودم و نظراتی که دوستان میدن انجام میدم حتی اگه نظری هم نباشه وقتی خودم بعد از مدتی به مطالب گذشته بر میگردم و اونا را دوباره میخونم حس قشنگی بهم دست میده و فکر میکنم روح آدمیزاد همیشه در حال رشده و من با دیدن این رشد در خودم لذت میبرم
نمیدونم شما از چه پستهایی بیشتر خوشتون اومده (دوست دارم بدونم ) ولی اگه از من بپرسید از چه پستهایی در این یک سال بیشتر خوشم اومده میگم پستهایی مثل این پستهای پایین: البته این شاید به این دلیل باشه که منو به یاد خاطراتم در این یک سال میندازه
http://joojehordak.blogfa.com/post-21.aspx
http://joojehordak.blogfa.com/post-27.aspx
http://joojehordak.blogfa.com/post-35.aspx
http://joojehordak.blogfa.com/post-37.aspx
http://joojehordak.blogfa.com/post-58.aspx
http://joojehordak.blogfa.com/post-64.aspx
http://joojehordak.blogfa.com/post-72.aspx
http://joojehordak.blogfa.com/post-71.aspx
http://joojehordak.blogfa.com/post-69.aspx
http://joojehordak.blogfa.com/post-83.aspx
http://joojehordak.blogfa.com/post-79.aspx
http://joojehordak.blogfa.com/post-89.aspx
http://joojehordak.blogfa.com/post-87.aspx
http://joojehordak.blogfa.com/post-86.aspx
http://joojehordak.blogfa.com/post-92.aspx
http://joojehordak.blogfa.com/post-98.aspx
http://joojehordak.blogfa.com/post-104.aspx
http://joojehordak.blogfa.com/post-102.aspx
جوجه نوشت ۱: شاید یه کم زیادی از وبلاگم تعریف کردم ببخشید
جوجه نوشت ۲:تاریخ تولد وبلاگم برعکس تاریخ تولد خودمه! (۸/۱ و ۱/۸)
جوجه نوشت ۳:خوشحال میشم نظرتون را راجع به نوشته هام بدونم (مخصوصا اگه انتقادی دارید)
جوجه نوشت ۴: هیچی! فقط دوستتون دارم![]()
تمام دلخوشیمون عروسکمونه (یا ماشین برای گل پسرا!)
اگه کسی بخواد اونو از دستمون بگیره دعوامون میشه
به دختر خالمون چون عروسکش از مال ما بزرگتره حسادت میکنیم
یه کم بزرگتر میشیم و میریم مدرسه
دلخوشیمون میشه مداد خودکار ماژیک دفتر های قشنگ و ...
باز هم بزرگتر میشیم
کنکور میشه کل زندگیمون
اگه قبول نشیم دیگه تمومه
یا دوست پسرمون یا دوست دخترمون میشه تمام زندگیمون
اگه یه روز بهمون گفت بالای چشمت ابروئه دیگه دنیا را تمام شده میبینیم
چه دعواهایی که سر این دوست بازی نمیکنیم
چه حسادتهایی که به همدیگه نداریم
بعد ازدواج میکنیم بچه دار میشیم
بچه هامون میشن دلخوشیمون
اگه استاد دانشگاه یا محقق باشیم
تعداد مقالاتمون دلخوشیمونه
چه کارای غیر اخلاقی و غیر انسانی نمیکنیم تا بتونیم تعداد مقالات آی اس آیمون را از ۶ به ۷ برسونیم!
اگه تو کار تولید باشیم مقدار فروش محصولاتمون میشه دلخوشیمون
چه نامردیهایی که نمیکنیم تا فروشمون بیشتر بشه
ببینید هیچ فرقی نداره
ما هنوز هممون بچه ایم
فقط اسباب بازیمون تو دوره های مختلف متفاوته !
هنوز نتونستیم رشد کنیم دنیا را از دریچه دیگه ای نگاه کنیم
هنوز نتونستیم بفهمیم دنیا فانیه!
وظیفه ما تو این دنیا بیشتر کردن اسباب بازیهامون نیست
ما به دنیا نیومدیم تا هر روز از یه اسباب بازی جدید لذت ببریم
ما اومدیم تا روح زندگی را درک کنیم
اومدیم تا کمک کنیم
دوست داشته باشیم
دوست داشته شویم
نامردی نکنیم
دزدی نکنیم
....
برای اینا به دنیا اومدیم
خدایا خودت به راه راست هدایتمون کن
جوجه نوشت: حالا خداییش خودتون بگید اسباب بازی شما چیه؟![]()
جوجه نوشت ۲: دیروز یه ایمیل از استادمون که الان آمریکاست دریافت کردم که: من یه سفر به اروپا داشتم و اونجا متاسفانه تمام مدارک پولها پاسپورت کارتهای اعتباری و خلاصه دار وندارم را گم کرده ام و الان حتی هزینه یک شب خواب در این هتل را هم ندارم و درخواست کمک کرده بود که برایش پول بفرستم
من اولش شک کردم که ایمیلش هک شده باشه و بعد که دیدم آدرسش به جای یاهو یاهومیل است دیگه مطمئن شدم که هک شده
تازه از نظر نوشتاری و طرز نوشتن جملات انگلیسی هم سبکش با استاد من زمین تا آسمون فرق داشت منم یه ایمیل زدم که آیا این درسته و جواب نداد شکم به یقین تبدیل شد
عجب کلاهبردارهایی پیدا میشن!
میخواستم یه پست جالب بنویسم راستش دیگه حوصله ندارم خوابم میاد ایشالا به زودی!
این گذشت بعد از ظهر اومدم دانشکده امتحانمو دادم وقتی میخواستم برم صف انگشت زنی! (پاورقی: جایی که انگشت میزنند برای حضور و غیاب) خیلی طولانی بود گفتم یه کم برم اتاق دستیاران تا صف خلوت بشه بعد رفتم اتاق دستیاران اونجا یکی از دستیارای ترم یکی نشسته بود
کم کم شروع کردیم به اختلاط و اون درد دلش شروع شد گفت که اهواز داروخونه داشته خونه داشته توی دانشگاه درس میداده تو یه شرکت کار میکرده تو مرکز اطلاع رسانی دارویی هم کار میکرده یه زن (پ ن پ ۲ تا زن) و یه بچه ۱۱ ساله هم داره
چند سال پیش داروخونه را میفروشه و برای خرید زمین تو شهر شیراز سرمایه گذاری میکنه که متاسفانه از بخت بد اون کلاهبرداری از آب در میاد و تمام سرمایش (۲۰۰ میلیون تومان) را یه آدم کلاهبرداری میخوره و یه آبش روش!
الان که رزیدنتی قبول شده نه سرمایه ای داره نه آینده شغلی زن و بچش هم دورند ازش
و گفت که ۳۵ سالشه و تا وقتی که درسش تموم بشه ۴۰ سالش شده و کسایی که ۴۰ سال و بیشتر دارند نمیتونند هیئت علمی استخدام بشن و در نتیجه به شدت پشیمون بود و نادم در حد تیم ملی که اومده رزیدنتی
اینجا بود که جوجه اردک زشت مثل یک فرشته نجات به کمکش آمد!
گفتم که الان دانشگاهها فراخوان دادند برای جذب هیئت علمی و خیلی هم فرصت نداره و سایتی را که دوستم صبح توش رفته بود و من حفظ کرده بودم باز کردم و گفتم که میتونه برای این دانشگاهها مدارکش را بفرسته و بورسیه بشه و وقتی که بورسیه بشه دیگه نگران سنش نباید باشه
خیلی خوشحال شد در حد لالیگا! و گفت که حتما این کار را میکنه
همین طور که اون از من تشکر میکرد من به فکر دیگه ای بودم به قول گفتنی "تو کار خدا مونده بودم" که چطور وقایع و اتفاقات را دنبال هم طوری ردیف میکنه که یه پیامی به یه بنده خدایی رسونده بشه
چطوری؟
مثلا حکمت اینکه من یه دفعه وسط درس خوندن بیام پاویون حکمت اینکه اون دوستم را به صورت کاملا اتفاقی تو پاویون ببینم حکمت اینکه دوستم بره تو اون سایت و من اون سایت را حفظ کنم حکمت اینکه صف انگشت زدن شلوغ باشه و من مجبور شم بیام اتاق دستیاران
حکمت همه این اتفاقات شاید این بوده که این خبر به گوش اون دستیار سال یکی برسه که هر چه سریعتر مدارکش را بفرسته و یه جایی بورسیه بشه
![]()
جوجه نوشت ۱: چند روزیه با یه جعبه جادویی مشغولم! دوستم بهم هدیه داده این جعبه مجموعه ای از کارت های جادوییه (همونایی که تو مجله موفقیت تبلیغ میکنه) که تو هر موقعیتی یکی از اون کارتها را برمیداریم و میخونیم روی هر کدوم یه پیامی جمله ای چیزی نوشته شده
امروز که اومدم خوابگاه یکی از کارتها را بیرون کشیدم این بود:
برای خاطر من است که کره خاکی دور مدار خود میچرخد
جزر و مد دریا برای خاطر من است پرندگان برای خاطر من آواز می خوانند. خورشید برای خاطر من طلوع و غروب میکند ستارگان برای خاطر من رخ می نمایند
هر چیز زیبایی که می بینم هر چیزی که تجربه میکنم همه و همه برای خاطر من است بدون من هیچ کدام از اینها وجود نداشت
البته توجه داشته باشید در این جملات منظور از من خودم یعنی جوجه اردک زشت نیست منظور انسان است
یاد یه جمله (آیه)ای تو یکی از وبلاگهای دوستان افتادم
"ای انسان من همه چیز را برای تو خلق کردم و تو را برای خودم آفریدم"
جوجه نوشت ۲: همه چی آرومه حالم خوب خوبه
جوجه نوشت ۳:
در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم
لطف آنچه تو اندیشی
حکم آنچه تو فرمایی.....
همین....
.....
عشق را مي گويم..
بي گمان عشق خداست
غم غربت داشتن یه امتحان دیگه
تنها بودن در دیار غربت.....
چه امتحان سختی.....
یعنی میتونم از پسش بر بیام؟
یعنی این مرحله میگذره و همه چیز تموم میشه یا اینکه....
یا اینکه این تنهایی تا آخر عمر با منه
تا آخر عمر باید تحملش کنم؟
چرا هیشکی منو دوست نداره
نه ایمیلی نه اس ام اسی نه پیغامی نه پسغامی
و نه حتی یه احوالپرسی ساده
همه فراموشت میکنند
همه تو خوشی خودشون یا تو غم خودشونن هیچ کس نمیخواد به یه دختر تنها فکر کنه هیچ کس نمیخواد لحظه ای از لحظات عمرش را به یه دختر تنها اختصاص بده
هر روز صبح با انرژی زیاد از خواب بیدار میشم تا ظهر به جز کارای روزمره و درس و زندگی به هیچ چیز دیگه فکر نمیکنم
وقتی از بیمارستان بر میگردم تازه یادم میافته
تازه یادم میافته که تنهام
تنهای تنها
خواهشا برام کامنت نذارین که تو تنها نیستی تو خدا را داری! خدا به جای خود! خیلی هم قبولش دارم ولی همون خدا ما را طوری آفریده که تنهایی را نمیتونیم تحمل کنیم وگرنه نسل بشر منقرض میشد
ببخشید پست افسرده ناک گذاشتم آخه آدم تو وبلاگشم نتونه درد دل کنه کجا باید غم دلش را بگه
به کی بگم که من خودم نخواستم تنها باشم به کی بگم که تقصیر من نیست که ازدواج نکردم به کی بگم که به خاطر درس نبوده که ازدواج نکردم به کی بگم .....
خاطرات کودکیم خیلی زیاده نمیدونم از کجا بگم! اصلا از وقتی تصمیم گرفتم خاطراتم را بنویسم مرتب سیل خاطراته که به سمت مغز من سرازیر میشه و من هی میزنمش کنار میگم اینو مینویسم اینو نمینویسم! آخه همه چیزو نمیشه نوشت که!
خوب از همون اداره بابام ادامه میدم
یکی از دوستای بابا منو خیلی دوست داشت یه روز که بعد از مدتها رفته بودم خوشحال شد و اومد به سمتم و دستش را دراز کرد که باهاش دست بدم ولی من دستم را کشیدم عقب و پشتم قایم کردم! و گفتم من به تکلیفم! (جالبه که حجاب نداشتم!) بابام کلی تشویقم کرد و گفت از این کارت خیلی خوشم اومد فهمیدم که بزرگ شدی![]()
وقتی بچه بودم هر چیزی که تو تلویزیون نشون میداد فکر میکردم واقعیه و سریع قبول میکردم ( خیلی ساده بودم!) یه تبلیغ تو تلویزیون نشون میداد که کفش بلا را تبلیغ میکرد و توی اون هر کسی که این کفش را میپوشید از روی زمین بلند میشد و یه متر بالای زمین پرواز میکرد! من ساده لوح فکر میکردم این کفشا واقعا همین طوره! همون روزا بود که دیدم خواهرم کفش بلا خریده و توجه من را به شدت به سمت خودش جلب کرد من سریع رفتم و اون کفشا را پوشیدم و انتظار داشتم از زمین بلند شم ولی نشد! هی بالا پایین پریدم نشد! بقیه گفتند چیکار داری میکنی؟ من جریانو گفتم و اینجا بود که بمب خنده منفجر شد و همه غش کردند از خنده
!
فیلمهای خارجی دوبله شده را که میدیدم فکر میکردم این بازیگرای خارجی یه دوره زبان فارسی میگذرونند بعد برای ما فیلم میسازند! (بیکارند آخه؟!)
و اما فرار از مدرسه!!! بریم تو دوران مدرسه
من بچه آرومی بودم ولی همیشه با شیطونا دوست بودم و اونا گاهی منو به راههای خلاف کشوندند! مثلا اینکه چند بار از دبستان و یک بار از راهنمایی فرار کردم به صورت کاملا مخفیانه! هیشکی نفهمید عملیات کاملا حساب شده بود! میرفتیم برا خومون یه گشتی میزدیم تو محله! تو خونه های مردم! تو مدرسه های اطراف (مثلا یه مدرسه راهنمایی اون اطراف بود که ما میرفتیم توش و هرکی میگفت شما کی هستید میگفتیم مامانمون اینجا کار میکنه!!)
مثلا اینکه یه بار امتحان ریاضی داشتیم من اول از همه برگمو دادم و معلم به من گفت برگه های امتحانی را از بچه ها بگیرم و ببرم دفتر بدم به معلم که جاتون خالی!! ما توی همه برگه ها با کمک دوستان دست بردیم! و همه غلطهامونو درست کردیم و بعد رفتیم برگه ها را تحویل دادیم
مثلا اینکه سوالات امتحانی را قبل از امتحان میدانستیم (از برگه های خراب شده در زیراکسی مدرسه! میفهمیدیم!) میرفتیم اونجایی که برگه ها را زیراکس میکردند از توی سطل آشغال برگه های خراب شده را برمیداشتیم!
مثلا اینکه میدویدیم تو پناهگاه مدرسه و ناظم هم با سوت دنبالمون بود و فکر میکرد ما تو پناهگاه گیر می افتیم غافل از اینکه یکی دیگه از دوستان از بیرون اون یکی در پناهگاه را باز میکرد و ما میدویدیم بیرون و ناظم همچنان به دنبالمان! و بعد در را میبستیم!
تو امتحان نهایی پنجم ابتدایی (اون زمان مهمترین امتحان بود) برگه امتحانیم را با دوستم عوض کردم!!!
ولی از ترس داشتم زهره ترک میشدم دوباره پس گرفتم کسی نفهمید ولی بعدش به شدت تب کردم همه فکر میکردند سرما خوردم! نمیدونستند این تب مال اون ترسه! که این واقعه خیلی تو روحیم اثر گذاشت و تصمیم گرفتم دیگه تقلب نکنم و نکردم
تا بعد![]()
اگرچه که من اصلا به پای ایشون نمیرسم! و این قضیه را اتفاقی کشف کردم
موقع حل کردن تمرینات ریاضی یه روشی برای پیدا کردن حاصل تقسیم هر عددی به ۵ کشف کردم و به دبیر ریاضیمون نشون دادم اون گفت در جشنواره کشفیات و اختراعات شرکتش بده منم همین کارو کردم ....
ولی متاسفانه تو اون جشنواره هیچ مقامی نیاورد!...
و اما کشف من:
هر عددی که بر ۵ قابل قسمته یا آخرین رقم سمت چپش صفره یا ۵
اگه صفره:اون رقم را حذف کنید و بقیه ارقام را ضربدر ۲ کنید (کاملا ذهنی) این میشه جواب تقسیم
مثلا: ۲۱۱۰تقسیم بر ۵: ۲۱۱*۲=۴۲۲
و اگه پنجه همین کارو بکنید و عددی که بدست میاد به اضافه یک کنید
مثلا: ۴۳۲۵ تقسیم بر ۵: ۴۳۲*۲=۸۶۴+۱=۸۶۵
این کار تو ذهن خیلی راحت انجام میشه و من از اون موقع تا حالا همیشه اعدادی که به ۵ تقسیم میشه را ذهنی تقسیم میکنم
در ضمن این کار تو کنکور هم خیلی بهم کمک کرد چون اینجوری وقت خیلی کمتر تلف میشه
ولی هیچ کس قدر این کشف ارزنده منو ندونست!
من در اختیار شما میگذارم شاید شما استفاده کنید و یه جایی به دردتون بخوره (وقتی عجله دارید خیلی مفیده)
فعلا![]()
اول از همه اینکه من خیلی بچه بابایی بودم یعنی همیشه دوست داشتم برم محل کار بابام! (حالا دوباره میپرسید تو پسری یا دختر؟)
بابام اون موقع تو صدا سیما کار میکرد البته اون موقع شبکه استانی نبود فقط رادیو بود! و بابام مسئول خبر بود
ما ۴ تا بچه هستیم که همیشه به ۲ قسمت مساوی تقسیم میشدیم: من و داداشم با هم میرفتیم محل کار بابام و اون دو تا خواهرم با مامانم با هم بودند! و من از اینکه با بابام میرفتم خیلی خوشحال بودم![]()
از اونجا خیلی خاطره دارم
توی این پست چند تاشو میگم:
من و داداشم نامه مینوشتیم (خیلی زیاد) و میرفتیم یه جای خیلی دور تو حیاط اداره بابام چالش میکردیم که بعدها که اونجا را میکنند پیداش کنند و فکر کنند گنج یا عتیقه پیدا کردند! (بچگیه دیگه!)
من و داداشم از جاهای مختلف تو اداره تو اتاق افراد مختلف یواشکی چسب بر میداشتیم (چسب نواری) و میرفتیم روی مورچه هایی که رو تنه درختا راه میرفتن میچسبوندیم (شرمنده خودم هم الان از اینکارمون به شدت پشیمونم ولی خوب بچگیه دیگه!)
اونجا سر یه ساعت مشخصی از یه جای دیگه تلفنی تماس میگرفتند و یه خانمی بود که گوینده خبر بود و از پشت تلفن اخبار اصفهان را میخوند و صداش از رادیو پخش میشد. یه پسر بچه دیگه هم اونجا میومد که خیلی از ما دوتا شیطونتر بود (ما که اصلا شیطون نبودیم
) . یه روز نمیدونم چی شد شیطون رفت تو جلد ما ۳ تا و کاغذ اخبار را برداشتیم و رفتیم دور از چشم همه یه جایی قایمش کردیم
نمیدونید چه غوغایی تو اداره برپا شد کاملا یادمه! همه از بزرگ و کوچیک مرد و زن رئیس و مرئوس دنبال اون کاغذ میگشتند
همه جا را ریخته بودند بیرون تا پیداش کنند!
داشت به ساعت اخبار نزدیک میشد و کاغذی در کار نبود
ما از کارمون پشیمون بودیم ولی نمیشد بگیم که ما برداشتیم! ساعت اخبار شد ولی اخبار پخش نشد
و گوینده اعلام کرد که با تاخیر پخش میشه
ما مونده بودیم که چیکار کنیم آخرش من در گوشی به داداشم گفتم که بریم کاغذو بیاریم و بگیم اون پسره برداشته بوده (شرمنده همه دوستان که به صراحت دارم اعتراف میکنم!) و همین کارو کردیم ولی همه فهمیدند که ما ۳ تا با هم بودیم (آخه تابلو بود دیگه اگه با هم نبودیم جای اونو از کجا میدونستیم؟!!) بابام از دستمون ناراحت شد ولی هیچ وقت دعوامون نمیکرد آخه خیلی دوستمون داشت
یادش به خیر چه خاطره هایی! چه دورانی بود!
ایشالا در فرصتهای بعدی میام بقیشو تعریف میکنم
بای بای![]()